داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
همان که چقدر زیبا با برگهای رنگارنگش، شهر را رنگ پاشی میکند و تو را به خاطرات تلخ و شیرین میبرد، اما دلش که از کسی برنجد، دیگر از آن نگاه پر مهرش خبری نیست. دوست داری یک فنجان چای بریزی و کنار شمعدانیهای پنجره، خاطراتت را مرور کنی؟ میخواهی تنها سکوت کنی و بی آنکه چیزی بگویی، دو صندلی در کنار پنجرهی چشمهایت بگذاری، دو فنجان چای تا دلمان را گرم کند، برای عاشقانههایمان کافی است؛ اما وقتی دلی را میشکنی و میروی، انتظار نداشته باش آدمی را که روبرویت ایستاده است، همان آدم قبل باشد. می گویی ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است؟ ولی من میگویم ماهی مرده، مرده است و تا وقتی زنده بود، باید به دادش میرسیدی.