داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
تابلوهای روی دیوار، بند انگشتی خاک گرفتهاند، لباسهای افتاده روی مبل، برمیگردم و پناه میبرم به اتاقم. اینجا خانه ما نیست. باید روزی را که پدر بود را مجسم کنم و خانه را پیدا کنم و اگر بروم سرکار، حالم خوب میشود. حال مادرم هم خوب میشود. باز به خانه میرسیم همه چیز را مرتب میکنیم.