داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14 - مجموعهها
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14 - مجموعهها
پدرم حال و اوضاع وخیمی داشت و حدود یک سال بود که از سرطان ریه رنج میکشید. تو این شرایط بحرانی و از شانس بد من، گیر داده بود و میگفت که باید قبل از مرگم با دختر عموت ازدواج کنی. قبلاً هم صد بار تأکید کرده بود که نباید با ماریا ازدواج کنی. خلاصه این که مخالفت خودشو با اطمینان کامل اعلام کرده بود. منم قبل از این که مادر فوت کنه، بهش قول داده بودم که اگه بعد از مرگش روی حرف هیچکس هم حساب نکردم؛ ولی رو حرف پدرم هیچ وقت حرف نزنم، چون نظر اونم مثل نظر مادرمه...