داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«بهرام»، رئيس يك شركت است كه ميخواهد به پسر سريدارش «مش اكبر» با نام «عباس» كمك كند تا به دانشگاه برود. آن روز بهرام زودتر از هميشه از شركت خارج شد و قبل از رفتن به خانه كمي در خيابان قدم زد و جلوي مغازه جواهرفروشي ايستاد، غرق تماشا بود كه يكباره پشت گردنش چيزي را حس كرد، مردي با صداي خشن او را تهديد و سوار اتومبيلش كرد و با خود به خارج از شهر برد. بهرام در آن خانه با مردي مواجه شد كه ميتوانست آينده او را تغيير دهد ...