داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
باد موهایم را به هم میریزد. صدای دمام از کجا میآید؟ تکیه میدهم روی یک دست و پاهایم را دراز میکنم. باز نگاهم کشیده میشود طرف پوست لرزان آب... موجی پنجه پایم را به بازی میگیرد. تا خود را پس میکشم دوربین از دستم میافتد... شبیه دختری جوان است، چیزی که از آب بیرون میآید... آخ اگر مه نبود... به طرفم میآید... جلو میآید، جلو میآید و چشمهایش درشت میشود، درشت... حالا با تمام ستارههای نشسته روی موهای مه ناکش پیش رویم ایستاده... رطوبت نفسش روی پوست صورتم... برمیگردم طرف یونس. باز غیبش زده. انگار قایق و قلیان را زیر بغل زده و رفته. میترسم رویم را برگرداندم طرف... نکند تنها قل قل چشمه را شنیده باشم، نه امکان ندارد، آن هم درست کنار خلیج.