داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
آخرین روز مدرسه بود تازه از راه رسیده بودم و هنوز لباسهایم را عوض نکرده بودم که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم کسی جواب نداد. گوشی را گذاشتم. دوباره صدای زنگ بلند شد. همین که گفتم بفرمایید، آن شخص که پشت خط بود، با صدایی لرزان گفت. همسایه تونم. تازه شناختم او متین، پسر همسایهمان بود. او دیپلم ردی داشت و در یک اداره آبدارچی بود. پسر سر به زیری بود. بعد از ظهر موقع برگشتن از مدرسه گاهی او را کنار در خانهشان میدیدم. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم حالتون خوبه؟ امری داشتین؟ منو منی کرد و گفت: راستش میخواستم خواهش کنم اگر ایرادی نداره چند روزی کتابهای فیزیک و انگلیسیتان را به من قرض بگیریم. او که معلوم بود خجالت کشیده، نفسی تازه کرد و گفت: بله با اجازه میخواهم متفرقه بخونم و دیپلم بگیرم. خیلی زود بهتون پس میدم. یک روز بعد آمد و کتابها را برد.