داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«فرشاد» به همراه همسر و دخترش «نازنين» براي شركت در يك همايش به باغي در خارج از تهران ميروند. «فرشاد» در آنجا با پسري به نام «شهريار» آشنا ميشود. همكلامي فرشاد با شهريار او را به اين نتيجه ميرساند كه شهريار به نظريه فيلسوفان «تانتراي هند» كه معتقدند زندگي يك رؤياست، اعتقاد دارد و با دنبالهدار شدن اين همنشينيها فرشاد تحت تأثير انرژي حيات تفكرات شهريار قرار ميگيرد و تلاش ميكند تا به كشف و تأثير آن در زندگي بپردازد.