داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
کتاب حاضر، داستان پسري به نام منصور را حکايت ميکند که در ده سالگي پدرش را از دست ميدهد و تنها با مادرش که بهترين و عزيزترين فرد در زندگي اوست در يک خانه قديمي، زندگي خود را ميگذرانند؛ اما به دليل خرابي خانه مجبور به ترک آنجا و سکونت در محلهاي ديگر ميشوند و اتفاقات ديگري که با ورود به محله جديد رقم ميخورد از جمله آشنايي با شيرين دختر همسايه. در بخشي از کتاب ميخوانيم: «با عجله لباسهايم را عوض کردم و دستي به سر و رويم کشيدم. مادر که سر تا پاي مرا ورانداز ميکرد گفت: گل پسر قند عسل آخه کجاي دنيا با لباس آشخوري به خواستگاري ميروند ميخوايي به ريشمان بخندند؟»