داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
"شعله"، دختری هفدهساله، که از اولین روزهای تولد به پرورشگاه سپرده شده، تصمیم میگیرد برای یافتن خانوادهاش، از پرورشگاه فرار کرده و کاری بیابد. او در خانهای به عنوان پرستار بچه مشغول به کار شده و در همان خانه، اقامت میکند. مدتی بعد با جوانی به نام "آرمان" که به آن خانه آمد و شد دارد آشنا شده و به او دل میبندد، اما روزی آرمان با صاحب خانه درگیر شده و برای همیشه آنجا را ترک میکند. شعله نیز تصمیم میگیرد برای یافتن خانوادهاش راهی زادگاهش، اراک، بشود، غافل از این که صاحبخانه که قاچاقچی موادمخدر است برای وی دام پهن کرده و او را تهدید میکند اگر از آنچه در این خانه دیده به کسی چیزی بگوید، آرمان را یافته و میکشد. شعله در راه به جرم حمل مواد مخدر و اسلحه دستگیر و راهی زندان میشود، اما به علت ترس از جان آرمان حاضر به شرح ماجرا نیست. تلاشهای وکیل تسخیری وی، خزایی، نیز راه به جایی نمیبرد تا این که سرانجام خدمتکار صاحبخانهی شعله زبان میگشاید و او را از مخمصه نجات میدهد. شعله با خزایی راهی خانهی او میشود اما در آنجا نیز دوام نیاورده و در پی خانوادهی خویش از آن خانه هم میرود. مدتها بعد که بیماری کلیه او را از پا درآورده، آرمان و خزایی به کمکش میآیند و پس از این ماجرا، شعله و آرمان با یکدیگر نامزد میشوند. در این گیرودار خواهر آرمان فوت میکند. او و شعله به منزل پدری آرمان میروند اما از سوی خانواده طرد میشوند. آرمان به صورت اتفاقی دفتر خاطرات خواهرش را به دست آورده و متوجه میشود، شعله دختر او بوده که در اراک سر راه گذاشته شده است. این حقیقت شوک بزرگی به آرمان و شعله وارد میکند. تا جایی که آرمان ایران را ترک کرده و شعله در لاک تنهایی خویش فرو میرود.