داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
آفتاب از پنجره خانهمان به فرشهای دستبافت و قرمز رنگی که مادرم بافته، میتابد که هر گره آن حاصل عشق او نسبت به شوهر و فرزندانش است. ساعت ۹ صبح است و پدرم به کارگاه مجسمهسازی رفته. عاشق ساختن مجسمه است و دوست دارد با دستانش تمام مهارتی را که دارد، روی مجسمههایش نمایان کند. او هنرمند بزرگی است و از بسیاری کشورها برای دیدن مجسمه های شگفتانگیز و گاه عجیبش به اینجا میآیند.