داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14 کمینهگرایی (ادبیات) - ایران
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14 کمینهگرایی (ادبیات) - ایران
دوستم توی خاک دشمن سقوط کرد، ولی من کنترلش کردم تا داخل خاک خودمان و تا اینجا اومدم، ولی دیگر قابل کنترل نبود. خواستم توی میدانگاهی بپرم و جنگنده را رها کنم، دیدم مدرسه است و بچهها دارند امتحان میدهد، زنی داشت نان میپخت. ناچار جنگنده را منحرف کردم توی بیابان و اینجا اجباراً پریدم و رهایش کردم.