داستانهای حیوانات
داستانهای حیوانات
كلاغي پا به جنگل تمشكهاي وحشي ميگذارد، هوا سرد است، كلاغ خسته راه است. جغد متوجه حضور كلاغ ميشود و با سر و صدايش همه حيوانات جنگل را متوجه آن ميكند. پادشاه (شير) كلاغ را از جنگل بيرون ميكند، اما كلاغ خبر مهمي براي پادشاه دارد ولي پادشاه حاضر به شنيدن خبر كلاغ نيست تا اينكه ملكه از پادشاه خواهش ميكند كه اجازه بدهد كلاغ در جنگل بماند. پادشاه با گذاشتن شرطي براي كلاغ اين اجازه را به او ميدهد اما ...