داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
در یک دهکده زیبا پسرکی به نام علی کوچولو با خانواده مهربانش زندگی میکرد و شاکر نعمتهای قشنگ و پر برکت خدای مهربان بود. در یکی از روزهای گرم و دلانگیز تابستانی، علی کوچولو به همراه خانواده به مزرعه رفت. هوا چنان گرم بود که حتی گوجه فرنگیهای کوچولوی مزرعهشان از گرما خود را تکان میدادند و با آمدن نسیم خنک، انگار صدای آخیش گفتنشان را میشد احساس کرد؛ مزرعه برای علی کوچولو مثل صندوق عجایب پر از داستانها و اتفاقات عجیب و غریب بود و به همین خاطر، آن را مزرعه شگفتیها مینامید.