قرآن - قصهها داستانهای مذهبی
قرآن - قصهها داستانهای مذهبی
"سنگی که از آسمان افتاد" روایت مردی از اهالی مکه با نام "نعمان" است. او که قصد رفتن به مدینه و دیدن حضرت رسول (ص) را دارد با عصبانیت به مسجدی پا میگذارد که حضرت رسول در آن است. نعمان با مشاهدۀ پیامبر از این که چرا ایشان در روز غدیر، علی (ع) را جانشین پس از خود اعلام کرده، اعلام نارضایتی میکند. پیامبر نیز این گفته را از جانب خداوند میداند. نعمان که در این حال بر شدت عصبانیتش افزوده شده بود، بلند فریاد میزند: ای خدا! اگر پیامبرت راست میگوید همین الان یک سنگ از آن بالا بفرست تا من زنده نباشم و روزگار حکومت علی را نبینم. در همان لحظه سنگی از آسمان فرو افتاده و بر سر نعمان میافتد و نعمان را میکشد. داستان "سنگی که از آسمان افتاد"، دربارۀ اولین آیۀ سورۀ "معارج" است. خداوند در ابتدای این سوره از عذاب شدن یکی از دشمنان پیامبر و سپس در آیههای دیگر از روز قیامت و رفتار آدمهای خوب و بد سخن میگوید. کتاب حاضر یکی از شمارههای مجموعۀ چهاردهجلدی قصههای قرآن است و عناوین برخی از قصههای آن عبارت است از: سنگی که از آسمان افتاد؛ پدربزرگ غمگین است؛ من ماه را میخواهم؛ کار زشت ثعلبه؛ دزدهای کاروان مدینه؛ ستون توبه؛ کلید خانۀ خدا؛ سفرهای در تاریکی؛ سرانجام فرماندۀ مغرور؛ به من بگو پدر و...