داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
زن جوان سردرگم از روزگار و خسته از اتفاقات رخداده در زندگیاش به مرور خاطراتش میپردازد، روزهایی که به مدرسه می رفت و او به خاطر اینکه نمیتوانست مثل دوستش «شاطری» خوب بدود، ناراحت بود. روزهایی که معلمش به او میگفت: «نتما»، تو اگر خوب نمیدوی، اما خوب میفهمی. اولین دلدادگیاش به «شاهو»، قرارهای پنهانیاش، و... اتفاقات تلخ و شیرینی که حالا از او جز خودِ خودش چیزی باقی نگذاشته است.