داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
پدر «پرشین» دوست دارد که او نوازنده پیانو شود، اما پرشین، علاقهای به این کار ندارد، او عاشق عکاسی است برای همین گاهی به جنگل خطرناک دهکده میرود و عکاسی میکند. پرشین، میداند که اگر پدرش متوجه این ماجرا بشود به سختی او را تنبیه میکند، بهویژه از زمانی که پرشین را بیهوش کنار راین پیدا کرده بودند پدرش حساسیت بیشتری به خرج میداد. یک روز پدر پرشین از او خواست تا به شرکتش برود. پدر از پرشین درباره شبی سؤال میکند که با دوستش «ایوان» بیرون رفته بودند، پرشین به دروغ میگوید که به میهمانی «کیت»، نامزد ایوان رفته است اما... .