داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
از شدت گرما، احساس سرگیجه و حالت تهوع داشتم. نزدیک تلفن عمومی که رسیدم، آه از نهادم بلند شد. مردی مشغول صحبت بود. به ناچار پشتش ایستادم تا صحبتش تمام شود. مرد با بالاترین لحن ممکن فریاد میزد. با تقه ی آرامی به شیشه کیوسک زدم و قدمی عقب برداشتم. مرد با چشمان عصبانی و قرمز به طرفم برگشت. کمی نگاهش کردم و از کنارش گذشتم. حالا خیلی هم واجب نبود به مرتضی زنگ بزنم و با شرمندگی بگویم باز هم کتابی را که میخواست پیدا نکردم. در هر صورت این دروغ همیشگی را تا یک ساعت دیگر حضوری برایش میگفتم.