داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
این کتاب داستانی از زندگی مادری که با دو پسر و تنها دخترش در جنگلی زندگی میکردندو از راه کشاورزی و دامداری امرا معاش میکردند یک روز که مادر در حال بردن شیر به شهر برای فروش بود در راه پرندهای را میبیند که بسیار زیباست و بعد از صحبت با فرزندانش تصمیم میگیرد آن پرنده را بگیرد و برای فرزندانش ببرد. روزی پسر پادشاه به جنگل میرود و حکایت این پرنده نزد این خانواده را میشنود که هرکس قلب این پرنده را بخورد جانشین پادشاه میشود و هرکش گوشت آن را بخورد شبها بعد از بیدار شدن از خواب زیر سرش سکههای طلا قرار دارد. به همین علت تصمیم میگیرد هر طور شده این پرنده را از این خانواده بگیرد و قلب آن ار بخورد و ...