داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«اسماعیل» و «جیران» به همراه فرزندانشان در «ده صحنه» زندگی میکردند. او معمار بود و برای خان بناهای مختلف میساخت. دختر بزرگش «هاجر» بسیار شبیه جیران بود و از زیبایی چیزی کم نداشت. روزی پسری به نام «حسن»، که از اهالی آن اطراف نبود، برای کار به صحنه رفت و نخست در قهوهخانه و بعد از مدتی به دلیل آشنایی با بنایی و کارهای ساختمانی با اسماعیل شروع به کار کرد. به خاطر این که جایی برای خواب نداشت، در یک اتاق، گوشة حیاط خانة اسماعیل میخوابید. او یک روز سر حوض وسط حیاط، هاجر را دید و به او علاقهمند شد. بعد از آن اتفاقاتی پیش آمد که در ادامة داستان بازگو شده است.