داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
آقا جون یک روز از بیرون که آمد، جیبش را روی اپن خالی کرد و یک مشت خورده ریز را که باید یک راست میرفت توی سطل آشغال، ریخت جلوی چشمم. انگار مرا زیر آنها دفن کردند. قلبم ایستاد. قفل ۸۰۸ که کلید توش شکسته بود، پایه میل پرده، دوشاخه سپیدی که ته سیمش مانده بود، بست آهنی، مفتول، سرشلنگی، سگک کمربند تا دلتان بخواهد پیچ و میخ، پرهی گردی با دالبرهای بیضی و چیزهای دیگر؛ همه خاکی و سیاه، با لجنی که لایه شیارها جا خوش کرده بود.