داستانهای مذهبی
داستانهای مذهبی
غم سنگینی در چشمان خدیجه (ع) دیده میشد. از وقتی با حضرت محمد (ص) ازدواج کرد، زنان ثروتمند مکه از او دوری میکردند. ولی خدیجه که با محمد به خاطر اخلاق پاکش ازدواج کرده بود، آرزو داشت که فرزندی از محمد داشته باشد. روزی در بسترش خوابیده بود که صدایی را شنید، این صدا از طفلی بود که در شکم داشت. روزهای آخر بارداری روزهای سختی بود. هیچ زنی از زنان مکه راضی نمیشد برای پرستاری از او به خانهاش بیاید. دردش بیشتر شده بود، برای لحظاتی چشمانش را بست، ولی هنگامی که چشمانش را باز کرد، چند زن با جامههایی سپید و زیبا در اتاق ایستاده بودند. خدیجه پرسید شما کیستید؟ یکی از آنها گفت: پروردگارت ما را برای کمک به تو فرستاده است. در هنگام طلوع فجر نوزاد خدیجه به دنیا آمد، فرشتگان در گوش خدیجه زمزمه کردند: «فاطمه، فاطمه». کتاب حاضر شمارة یک از مجموعة قصههای «شیرین چون عسل» است که برای گروه سنی «ج» به نگارش درآمده و داستان تولد چهارده معصوم (ع) را بیان میکند. عنوان داستانهای دیگر کتاب عبارتاند از: آسمان پرستاره، گل اول، آواز پرندگان، میهمان مدینه، دو گل پیامبر و مهمان کوچک کعبه.