داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
برای اولینبار بود که به ایران میآمدم. پدرم اصرار داشت که به همراه من و مادرم به زادگاه خود بازگردد؛ ولی من که در اتریش به دنیا آمده و بزرگ شده بودم، از این موضوع میترسیدم؛ چیزی دربارۀ ایران نمیدانستم، زبان فارسی را خیلی سخت صحبت میکردم و اقوام خود را نمیشناختم. وقتی به ایران آمدیم بیحوصله و کسل بودم و نمیتوانستم با اطرافیان رابطه برقرار کنم. البته در این بین «بهزاد»، «بهروز» و «بهناز» ـ پسرعموها و دختر عمویم ـ خیلی به من کمک میکردند؛ آنها با زبان آلمانی آشنا بودند و من را با خود به گردش و مهمانی میبردند. من چهار ماه در ایران دوام آوردم ولی بعد از آن تصمیم به بازگشت گرفتم و پدرم برایم بلیت برگشت به اتریش را تهیه کرد. بار دیگر خوشی به سراغم آمد و از آن روز تمام لحظات را با امید به بازگشت و دیدن دوستانم سپری کردم. تا این که دو روز قبل از حرکتم، به جشن تولد دختر شریک پدرم دعوت شدیم؛ مهمانیای که به اجبار در آن شرکت کردم، ولی در پایان آن دیگر اشتیاقی به ترک ایران نداشتم.