داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
هلهله و غریو شادی از مردان و زنانی که در دو سوی خیابان برای تماشا به صف ایستاده بودند به آسمان میرفت. خودرو سواری از دالان بین این آدمها میگذشت و زنی که نیمتنهاش بیرون از سقف خودرو بود، پیوسته برای آدمها دست میافشاند و گاهگاهی هم سر انگشتانش را به لبش چسبانده، بوسههایش را با فوتی به سویشان پرواز میداد. مردی بلند بالا، در میان آدمهای در صف بود که هنگامی که زن قصد داشت از نزدیکیاش میگذشت، سخت به او خیره بود. نگاه زن هم پیوسته روی چهرهی آدمها و دستهایشان راه میرفت تا اینکه لحظهای به پاکت در دست مرد بلند ماسید. سپس تصویر چهره مرد را به ذهنش سپرد.