داستانهای کودکان و نوجوانان
داستانهای کودکان و نوجوانان
"ریزهمیزه" دخترکوچولویی دوستداشتنی بود که پدر و مادرش هر روز صبح قبل از این که او از خواب برخیزد به سر کار میرفتند و مادربزرگ هر روز برای مراقبت از او به خانهی آنها میآمد. اما مادربزرگ حوصله نداشت تا با نوهی کوچکش بازی کند. یک روز مادربزرگ در خانهی آنها به خواب رفت و موفرفری بر اثر حادثهای آسیب دید. بدینترتیب مادر و پدر موفرفری تصمیم دیگری گرفتند که باعث خوشحالی بسیار موفرفری شد.