داستانهای کودکان و نوجوانان
داستانهای کودکان و نوجوانان
پسر کوچکی به نام "حسنی" با مادربزرگش زندگی میکرد. مادربزرگ، حسنی را بسیار دوست داشت ولی از یک کار او خیلی ناراحت بود؛ حسنی به هیچوجه به مادربزرگش کمک نمیکرد. مادربزرگ صبح زود که از خواب بیدار میشد، پس از آماده کردن صبحانه و رسیدگی به حیوانات، حسنی را از خواب بیدار میکرد. روزی مادربزرگ از کار بسیار، بیمار شد و نتوانست از رختخواب بیرون بیاید. حسنی که مجبور شده بود خود کارها را انجام دهد. دریافت که مادربزرگ چهقدر زحمت میکشد و بدون او کارها چهقدر سخت میشود. بنابراین نزد مادربزرگ رفت و به او قول داد که از آن پس او را در تمام کارها یاری دهد.