داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
گلسا یکشنبه بعدی، ناخواسته و درست مثل کسی که هیچ ارادهای از خودش نداره، رفت سر قرار همیشگی. انگار این یکشنبههای لعنتی نمیخواست دست از سرش بر داره. انگار اون نیمکت خالی توی پارک شده بود آخرین امید زندگیاش؛ اما با صحنهای که دید، یک لحظه سر جاش خشکش زد و احساس کرد که قلبش از حرکت ایستاده. خودش هم باورش نمیشد که چی دیده؛ اما دانیال اون جا بود. در همون میعادگاه همیشگیشون و روی همون نیمکت داشت با خودش فکر میکرد؛ یعنی دانیال چند بار دیگه ممکنه آمده باشه اینجا؟ شاید دانیال مثل اون دلتنگ و پشیمون بود، شاید هم میخواست که برگرده، شاید میخواست بهش بگه که چقدر دوسش داره و محاله که ازش بگذره...