نامههای فارسی - قرن 14 سربازان - ایران - نامهها
نامههای فارسی - قرن 14 سربازان - ایران - نامهها
وقتی وارد آسایشگاه شدم، بچهها اصلاً نگذاشتند که دست به سیاه و سفید بزنم. ارشد آسایشگاه جوان خوب یاسوجی بود و در کنارش چند جوان دزفولی، فارسانی و شیرازی دیگری هم بودند. این را برایت ننوشته بودم. وقتی در روز سوم در کلاس درس دور هم جمع شدیم تا کتابچه و منشور را مرور کنیم، بیرون رفت و من هم از خدا خواسته کلاس را خالی دیدم، تریبون دست گرفتم و برای جمعی که نشسته بودند، آن داستان عاشقی معروف را که به شعر درآورده بودم، برایشان تعریف کردم. آن قدر شعر و داستان خواندم و تعریف کردم که به کلی شیفتهام شدند. در این دوره، دیپلمهها و زیر دیپلمها، لیسانسها و پزشکها را با هم ادغام کرده بودند و بچههای جوان ۱۸ ساله انگار بیشتر با من ارتباط برقرار میکردند و من را بیشتر دوست میداشتند. انگار عاشقهای واقعی اینها بودند.