داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
شاهزاده خانم زیبای شهر "بهشت" با افسون جادوگری بدطینت دچار یخ و سرمای عجیبی در وجودش گردیده و برای نجات از آن فقط چهل روز وقت دارد. محیط پیرامون شاهزاده خانم همیشه سرد و پر از برف است و این تمام طبیعت و مردم شهر بهشت را تهدید میکند. شاهزاده خانم، راه سفر را در پیش میگیرد و از شهر خویش دور و دورتر میشود. او در بین راه از سرزمینهای مختلف گذشته و به گونهای با سرمای وجود خود، به مردم بسیاری کمک میرساند؛ آتش خانههای گرفتار در حریق را خاموش کرده و روستایی را از خشکسالی نجات میدهد، مسافران گرمازده و در حال مرگ در کویر را آب نوشانده و خنک میکند و سرانجام به سرزمین خورشید میرسد. وی درمییابد که شاهزادۀ جوان این شهر به جادویی گرفتار آمده و در تبی شدید و عجیب و گرمایی باور نکردنی فرو رفته است. شاهزاده خانم به یاری وی شتافته و نجاتش میدهد. اما همان دم خبر میرسد که پدرش، پادشاه سرزمین بهشت، بیمار شده و دشمنان قصد حمله و تصاحب بهشت را دارند. شاهزاده خانم، درنگ را جایز ندانسته و با عجله، به سوی بهشت روان میشود؛ در حالی که با سرمای وجودش سعی در نابودی دشمن دارد. در این میان افرادی که از کمکهای وی بهرهمند شدهاند، به یاریاش شتافته و بهشت را نجات میدهند. شاهزادۀ سرزمین خورشید هم از راه میرسد و با اشکهای سوزانش، او را که در یخ و برف به خوابی عمیق فرو رفته، از مرگ نجات داده و با وی ازدواج میکند.