داستانهای تخیلی داستانهای کوتاه
داستانهای تخیلی داستانهای کوتاه
در قصة «زود است زود است» میخوانیم: بابا خرسه به پسرش قول داده بود که یک روز صبح زود بیدار شود و او را به دیدن طلوع خورشید ببرد. اما او هرروز تنبلی میکرد و بیدار نمیشد و بچهخرس از این موضوع خیلی ناراحت بود. یک شب بچهخرس بیدار ماند، تا صبح زود پدرش را بیدار کند: اما هرچه باباخرسه را صدا میزد، بیدار نمیشد. برای همین خودش بیرون رفت و روی تختهسنگ بلندی نشست و طلوع خورشید را تماشا کرد. وقتی به خانه بازگشت پدرش هنوز خواب بود. کتاب حاضر شمارة 5 از مجموعة «قصههای قد ونیمقد برای کودکان»، و دربرگیرندة 7 داستان کوتاه تخیلی برای کودکان گروه سنی «ب» است. عنوانهای داستانها عبارتاند از: چه خرگوش باهوشی؛ عروسی بوی عید؛ کوفتهها را کی خورده؟؛ نه نیشم زد و نه فرار کرد؛ زود است زود است؛ بز جیکجیکی؛ و برو پی کارت.