داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
تناردیه را کسی نمیشناخت. فامیل و بستگانی نداشت. اسباب و اثاثش را توی دو تا ساک دستی قرمز ریخته بود. یکی را خودش میبرد و دیگری را پسرش فریبرز، روی شانه انداخته بود. اهل محل میگفتند هر جا رفتهاند دست رد به سینهشان زدهاند و تقصیر برادر مهدی است که دهن لقی کرده و آمار اتاقهای خالی را به ستاد جنگ زدهها داده است. مادر و پسرخالهی عمو جان نشسته بودند و هرچه پیرمرد دلیل میآورد ستاد جنگزدهها این خانه را فقط به آنها داده است، زیر بار نمیرفتند. عمو جان عجز و ناله میکرد که نباید کسی توی این خانه اتراق کند، اما تناردیه گوشش بدهکار نبود و کار خودش را میکرد.