داستانهای حیوانات
داستانهای حیوانات
در زمانهای دور، خیاطی فقیر در «گلوستر» ـ دهکدهای در انگلستان ـ زندگی میکرد. او، که در کار خود بسیار مهارت داشت، روزی سفارشی از شهردار گرفت. بدینترتیب که قرار شد پالتویی آلبالوییرنگ با گلدوزیهایی بر سر آستینها برای شهردار، به مناسبت جشن عروسیاش ـ که قرار بود در ظهر کریسمس برگزار شود ـ بدوزد. این در حالی بود که خیاط بسیار ناتوان شده بود تا حدی که یک روز مانده به کریسمس، تنها توان دوختن یک جادکمه را داشت. اما درست در روز کریسمس در کمال ناباوری متوجه شد موشهایی که در دکان او به سرمیبردند، پالتوی شهردار را به طرزی بسیار ماهرانه دوخته و تنها جای یک جادکمه را خالی گذاشته و روی آن قسمت را تکه کاغذی با خط خیلی ریز نوشته بودند، نخ تمام شد. خیاط با مشاهدة این صحنه بسیار خوشحال شده و با دوختن جادکمة باقیمانده و تحویل پالتو به شهردار به ثروتی عظیم دست یافت. داستان خیالی حاضر، یکی از داستانهای مجموعة کودکان اثر «بئاتریکس پاتر» است.