داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
"آنیتا" دختر خانوادهای مرفه است که ایدئولوژی مادر و برادرش را قبول نداشته و سعی دارد روی پای خویش بایستد. او در یک مهمانی که از طرف دوستش، "سرگل"، و برادر وی، سامان، ترتیب داده شده با جوانی ارمنی با نام "رافیک" آشنا میشود. در این میان پدر آنیتا ورشکست میشود و مادرش به همین علت از وی جدا شده و همراه "آریو" برادر آنیتا، از کشور خارج میشود. پدر بر اثر فشارهای فراوان سکته کرده و احتیاج به استراحت پیدا میکند. آنیتا و پدرش با پیشنهاد سرگل، در ویلای رافیک در شمال ساکن میشوند. بر اثر این سکونت طولانیمدت، آنیتا و رافیک به یکدیگر علاقهمند شده و قرار ازدواج میگذارند. در آستانهی ازدواج، رافیک دچار بیماری شده و در بیمارستان بستری میشود ولی هیچ تلاشی سودمند واقع نشده و او از دنیا میرود. آنیتا هنوز از شوک از دست دادن همسر بیرون نیامده که پدرش را نیز از دست میدهد. آنیتا تنها و بیپناه، به کار رو آورده و خود را با کارخانهاش سخت سرگرم میکند. و بیشتر وقت خویش را بیتوجه به پیرامونش در دفتر کارخانه میگذراند. روزی خبر میآوردند که مادر و آریو بازگشتهاند. آنیتا در ابتدا حاضر به پذیرش آنها در در زندگی خویش نیست اما بعد از چندی و با نصیحتهای سامان دست از لجبازی برداشته و با شرایطی خاص آنها را در منزل خویش اسکان میدهد. آریو که به پسری کاری تبدیل شده کمکم به سرگل احساس علاقه کرده و با وی قرار ازدواج میگذارد. سامان بارها از آنیتا تقاضای ازدواج میکند اما او که ازدواج مجدد را خیانت به رافیک میداند پاسخ رد میدهد. سامان بدون دادن هیچ توضیحی به دیگران راهی خارج از کشور میشود. اما در شب ازدواج سرگل و آریو به ایران بازگشته و بار دیگر درخواستش از آنیتا را تکرار میکند و این بار با موافقت وی روبهرو میشود.