داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
سنجاب کوچکی به نام "جیجیلی" با پدر و مادرش در دهکدهی سنجابها در کنار یک شهر شلوغ زندگی میکرد. او آرزو داشت شهر را ببیند، به همین دلیل روزی پنهانی از خانه خارج شد و به شهر رفت. او آنقدر غرق تماشا شد که راه بازگشت به خانه را گم کرد. ناراحت و غمگین در حالی که نمیدانست چه کند در گوشهای نشست. در این هنگام گربهای به او نزدیک شد و از او خواست تا همراهش برود. ناگهان جیجیلی به یاد حرف مادرش افتاد که گفته بود هنگام گم شدن باید نزد پلیس برود، اما پلیس در آن سوی خیابان بود. جیجیلی که سنجاب باهوشی بود برای عبور از خیابان از روی پل عابر پیاده گذشت. سپس پلیس مهربان جیجیلی را به خانه رساند و جیجیلی از او تشکر کرد.