داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
مردم روستا، در تدارک جشن عروسی مدیر مدرسه با دختر "اوس حبیب" هریک به کاری مشغول هستند. آقای مدیر مورد علاقهی همهی اهالی است. او که دو سال پیش به روستای مزیدآباد آمده است در تشویق بچهها به سوادآموزی بسیار موفق عمل کرده و همین باعث محبوبیتش شده است. سر شب مشهدی قربان با فریادش اهالی ده را از خانه بیرون میکشد که: "بیایید، بند شکسته و آب به شدت جاری شده است". اهالی روستا با بیل و کلنگ راه میافتند و تیرکها و خشتهای نمناک ساختمان کنار بند را به اطراف پرت میکنند. اما به محض این که جسم "نیمهجان مدیر را از خاک بیرون میآورند، نفسهای به شماره درآمدهی او قطع شده و نعش سردش روی ویرانهی خانهاش سایه میاندازد. کتاب حاضر مشتمل بر دوازده داستان کوتاه تحت پارهای از این عناوین است: در سفر باید شناخت؛ برادرم و چتر، عروس آه؛ آخرین نگاه؛ و مچگیری.