جنگ ایران و عراق، 1359 - 1367 - شهیدان - سرگذشتنامه شهیدان - ایران - بازماندگان - خاطرات ابوالحسنی، حسین، 1339 - 1367 شهیدان - ایران - زرینشهر - بازماندگان - خاطرات
جنگ ایران و عراق، 1359 - 1367 - شهیدان - سرگذشتنامه شهیدان - ایران - بازماندگان - خاطرات ابوالحسنی، حسین، 1339 - 1367 شهیدان - ایران - زرینشهر - بازماندگان - خاطرات
من کجا و نوشتن از زندگی حسین کجا؟ هر چه من غرق در تقصیر و خطا بودم، حسین در پاکی و ایمان میزیست و اجازه نمیداد تقوایش ذرهای گرد و غبار بگیرد. در همه لحظات، خدا را حاضر و ناظر بر اعمال خویش میدید و صدای مناجات عاشقانهاش در دل شبها میآمد. فاطمه آرام دستش را از زیر چادر بیرون آورد و به سمت حسین دراز کرد. دانههای درشت تسبیح روی هم لرزیدند و تسبیح در دست فاطمه نشست. فاطمه دستش را مشت کرد و در یک آن، عقب کشید. حسین گفت: بفرما، گوهر شب چراغ، تسبیح شب نما که دانههایش تو شب میدرخشد و پرده و تاریکی ندیدن حقیقتاً از رو دل بر می داره.