داستانهای اخلاقی داستانهای مذهبی
داستانهای اخلاقی داستانهای مذهبی
مردی در مدینه یک باغ داشت. او با همسایهاش ـ زبیر ـ بر سر این که آب، نخست به باغ کدامیک برود، اختلاف داشت و میخواست که آب ابتدا به باغ او بیاید. یک روز او با خدمتکارهایش به باغ همسایه رفت و در غیاب وی بخشی از آن را خراب کرد. زبیر وقتی دریافت که همسایهاش به باغ او آسیب رسانده، بسیار ناراحت شد و از او خواست تا هر دو به نزد پیامبر (ص) بروند تا دربارهی آنها داوری کند. پیامبر (ص) پس از شنیدن سخنان هردوی آنها حق را به زبیر داد، اما مرد که بسیار عصبانی شده بود، حرفی به پیامبر زد که باعث ناراحتی او شد و خداوند آیهای در این باره نازل کرد. در پایان داستان توضیحاتی دربارهی سورهی نساء و آیهی 177 این سوره آمده است.