داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
تابستان، روایت آدمهاست؛ آدمهایی که بیآنکه بخواهند و دستی بر این سرنوشت داشته باشند کنار هم گرد آمدهاند، تا دنیایی که خوب و بد مطلقی وجود ندارد کنار هم زندگی کنند. «دانيال» اول هفته شیشهها را تمیز کرده بود اما حالا که نگاه میکرد خیلی از تمیزی آن باقی نمانده بود، «نبي» با دیدن این صحنه سری تکان میدهد و اخم میکند. دانیال از خانم «اميري» خوشش میآید. نبی برای اذیت کردن او؛ خانم امیری را با نام کوچک صدا میزند اما... در این داستان آدمها فرو میریزند، بر میخیزند و از نو میسازند و زندگی تازهای را آغاز میکنند.