داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
در «رویای پوچ» راوی در خیال خود صبح یک روز برفی را تصور میکند؛ روزی که قرار است با خواهر و برادرانش آدمبرفی بسازد. همچنین پدر و مادر را که برای نماز صبح بیدار شدهاند. پدر برای گرفتن وضو به حیاط رفته و مادر نیز سر سجادة نماز نشسته است. اما پس از چندی راوی درمییابد که آنچه تصور میکرده، رویایی بیش نبوده است. در پایان این داستان به نقل از راوی میخوانید: «دلم سخت میگیرد. فقط یک رویا بود. پدر سالهاست که از دنیا رفته و مادرم فراموش کرده در کدامین بهار، مرا به دنیا آورده. چشمهای من هم گویی گریستن را از یاد برده است». این مجموعه، چندین داستان کوتاه و نثر ادبی از نگارنده را شامل میشود که «رویای پوچ» یکی از آنهاست.