داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
نوهی عزیزم صدایش میزد. انگار که جان دارد و حس پرستاریاش میکرد. وقتی نوهی خود را یله بود و زخم خورده. گنجشکها بر خانههای گلی آن لانه ساخته، تخم داشتند. چوبهای چسبیده به هم وا رفته و دیوارههایی از آن رو به ویرانی بود و اثرات آب دهان در آن فراوان بود. با ظرافت انگشتان زنانه و حوصله مادرانه و تجربه پیرانه، خرد خرد خرابیها را سامان داد و وا رفتگیها را به هم آورد. اجازه داد تخم گنجشکها دورهاش بگذرد، جوجهها پوست را که شکافتند بیرون جهیدند. آنگاه با دهان خود، لقمه هویر شده را به خودشان داد، بال پرواز که گشودند پروازشان داد.