داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
در داستان من صدام نیستم میخوانیم: اول شهریور ماه بود. امیر با آن وانت سبزرنگش به خانهمان آمد و گفت: «برات کار پیدا کردم». گفتم: «چه کاری؟» گفت: «خیلی از این خانهها در بمبباران خراب شده است ما شبانه میرویم و وسایل را از زیر خاکها بیرون میآوریم». هرشب ساعت 10 دنبالم میآمد و به سراغ خانهها میرفتیم. در یکی از این خانهها پسر پنجسالهای را دیدم که چوبی در دست گرفته بود، با عصبانیت چوب را به آرنجم کوبید و گفت: «تو صدامی، تو صدامی» گفتم: «نه من صدام نیستم». پسربچه گفت: «اگر تو صدام نیستی پس چرا آمدی خانة ما، ببین مادرم دیگر با من حرف نمیزند» و به گوشهای اشاره کرد. جسد زنی آن طرف افتاده بود، با بغض گفتم: «مامانت به من گفت بیایم دنبالت». چوب را به زمین انداخت. بیاختیار در آغوشش گرفتم. وقتی به خانه رسیدم، ساکم را بستم و حسین را به مادرم سپردم. به مادرم گرفتم: «تو اینجا باش تا من بروم و صدام را بکشم و از خانه بیرون آمدم». در کتاب حاضر داستانهای دیگر با عنوانهای بیگناه، من، اتوبوس، شمع، گل، پروانه، قاصدک و... به نگارش درآمده است.