داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
پسری که از زندگی خسته شده و احساس پوچی میکند برای رهایی از این احساس به سفری در دل جنگل میرود و دختری را با سگی که قلاده آن را به دست گرفته، میبیند. روز بعد، او همان دختر متین و آرام را که روز قبل با مرد دیده بود دوباره میبیند و از تعجب خشکاش میزند، اصلا نمیداند چه باید بکند، انگار توی این مدت آداب معاشرت را از یاد برده، همانطور خیره بود، سگ به طرفش پرید و بند از دست دختر جدا شد و با گفتن آی به زمین افتاد و... .