داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
فکرش را بکن سعدی بعد از هزار سال از خواب خاک بیدار میشود و بیاید در میانهی ما. بیاید در مترو بنشیند پای صحبت آدمها. آیا باز هم همان غزلهای عاشقانه را خواهد گفت؟ تو چه میگویی؟ درِ دکان عشق بسته نیست؟ زندگی کردن چه؟ پلمپ نکردهاند فروشگاهش را؟ و تاریخ مصرف محصولاتش، زیباییهایش نگذشته است و منقضی نشده؟ به من بگو در این خیابانها که قدم میزنی، سرِ کوچه شادی تابلوی ورود ممنوع نگذاشتند؟ جواب تو و جواب خودم را نمیدانم؛ ولی فکر میکنم اگر با سعدی حرف بزنم، جوابش تلخ نیست و باز هم از آن شعرها خواهد سرود.