داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
خسرو منتظر عقب نشینی من بود. ولی من چرا باید از او میترسیدم؟ با اینکه مستأجر مغازه ما بودند، ولی به خلاف پدر و برادرش، انگار یک چیزی هم طلبکار بود. همیشه خدا، صورتش کبود و زخم و زیلی بود. وقتی نزدیکم رسید، چهرهاش جدی شد و با آن صدای خش دارش، یواشکی گفت: شنیدهام داداشت خونه نشین شده... نکنه از ترس مأمورها شلوارش رو خیس کرده! باز دوباره صحبت از علی صبوری بود. خدایا یعنی میشد یک روز من هم بدانم این علی صبوری کیست و چه کاره است؟ که باید اسمش یواشکی گشوده شود؟ ولی چه فایده؟ اینجا پشت در با گوش ایستادن که چیزی گیرم نمیآید.