داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«مهلقا» دچار سرگیجه و سردرد شده بود و بیقراری و تهوع دست از سرش برنمیداشت. چند ماهی بود که با آن کلنجار میرفت اما نمیخواست به آن توجه کند و آن را جدی بگیرد. گاهی به توصیه ننهجان «بیبیماه»، دوست و یا همسایهها به درمانهای خاله زنکی روی میآورد. او با اينكه به درمان خودش اهميت نميداد اما به کوچکترین درد و بیماری خانواده واکنش نشان میداد و بیقرار میشد. در مهربانی نظیر نداشت؛ تااینکه در اتفاقی غیرمنتظره رفتار مهلقا دچار دگرگونی اساسی شد؛ بهگونهای که همه متوجه این تغییر رفتار شدند. برخی آن را به حساب روابط زناشویی میگذاشتند و برخی هم به اشتباه گمان میکردند که خودش را میگیرد، اما... .