داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
روزگاری در یک جنگل قشنگ و سرسبز، خرگوش سفید و کوچکی زندگی میکرد که اسمش دم پنبهای بود. دم پنبهای با الاغی که در مزرعه آن طرف جنگل زندگی میکرد، دوست بود. صاحب مزرعه هر روز بار زیادی پشت او میگذاشت تا آنها را به روستاهای اطراف ببرد و بفروشد. اگر هم کمی آهسته میرفت، شلاقش میزد. برای همین، همیشه پشت و پهلویش از جای شلاقها خط خطی بود. الاغ و دم پنبهای هم در این فاصله با هم درد دل میکردند. یکی از این روزها الاغه دید دم پنبهای گوشهای کز کرده و مثل همیشه جست خیز نمیکند.