داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
آن روزها که پدر و مادرم سر هر مسالهای من را کتک میزدند، تنها پدربزرگم حامی من بود. پدر همیشه عصبانی بود و مادر هم مرتب با او دعوا و قهر میکرد. پدر همیشه به پدربزرگ میگفت که «این بار مردونه قول میدهم»، نمیدانم چه قولی، ولی همیشه قول میداد و بازهم پدربزرگ را به خاطر بدقولیاش ناراحت میکرد. روزی مادرم مریض شد و پدرم برایش دارو خرید و آمد. صدای فریاد مادرم بلند شد، ولی پدرم اصرار کرد که «فقط این بار، به خدا حالت خوب میشه». بعد از آن روز مرتب وسایل خانهمان کم و کمتر میشد. مادرم دیگر شاد نبود. تا این که آن روز پدربزرگم به خانهمان آمد، من و برادرم علی در خانه تنها بودیم پدربزرگ گفت که مادرم در بیمارستان بستری شده است و وقتی دربارۀ پدرم سوال کردیم پاسخ داد پدرم با اعتیاد خود را از پای درآورده است. پدربزرگ خوبم ما را به خانۀ خود برد تا وقتی مادرم بهتر شد نزد ما بازگردد. «بابابزرگ خوب من» یکی از داستانهای کوتاه مجموعۀ حاضر است. عناوین برخی دیگر از این داستانها عبارتاند از: تا بیداری؛ رویای شرقی؛ آن سوی مه؛ بمباران؛ و اسیر.