داستانهای اجتماعی تولد - داستان
داستانهای اجتماعی تولد - داستان
«لیلی» صبح با دوستش خورشیدخانم، روزها را میشمرد تا خواهر کوچکش که در شکم مامان بود، بیرون بیاید و با هم بازی کنند. لیلی هر روز منتظر آمدن آنی کوچولو بود. روزها گذشت و سرانجام نینی به دنیا آمد. لیلی خیلی خوشحال بود که میتوانست با خواهر کوچکش بازی کند، اما بعد فهمید که او خیلی کوچک است و هنوز نمیتواند با او بازی کند. پس به مادرش گفت: «نینی من خیلی کوچولو ست»، مثل من حرف نمیزند، کی بزرگ میشه که با هم بازی کنیم؟» مادرش در پاسخ به او گفت: تا چند وقت دیگر میتوانید با هم بازی کنید و دوستان خوبی برای هم باشید. کتاب حاضر برای گروه سنی «ب» نوشته شده است.