داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
"ماریا"، دختر تنهایی است که پس از به خاک سپردن مادر راهی خانه شده و با مطالعهی دفتر خاطرات وی متوجه میشود مادرش دختری ایرانی بوده که پس از آشنایی با پسری انگلیسیتبار و به اسلام گرویدن وی، با او ازدواج کرده و در لندن ساکن شده است؛ "ادوارد" و "آفاق" در رفاه کامل مالی و خوشبختی مطلق به سر میبرند و با دنیا آمدن "ماریا" سعادت آنها تکمیل میشود. اما زمانی نگذشته که ادوارد طی سفری کاری جان میسپارد. آفاق و ماریا سالهای زیادی را به تنهایی به زندگی ادامه میدهند تا روزی که از طرف وکیل خانوادگی با آنها تماس گرفته و به آفاق خبر میدهند برادر شوهرش خواهان دیدار با اوست. زن جوان به سوی منزل وی میشتابد و در آخرین لحظات مجبور میشود آخرین خواستهی برادرشوهرش را که نگهداری از پسر نوجوان وی، "ویلیام"، است را اجابت کند، بنا به دلایلی آفاق موضوع وجود فرزند خویش را از ویلیام و همچنین وجود این پسر را از ماریا پنهان نگاه داشته و از این دو در دو آپارتمان جدا از یکدیگر نگهداری میکند. در آخرین روزهای زندگی، در حضور ویلیام پرده از واقعیت برمیدارد. اما ماریا تا زمان خواندن دفتر خاطرات مادر، در بیاطلاعی کامل به سر میبرد. مدتی بعد از آشنایی این دختر عمو و پسرعمو با یکدیگر، ویلیام از ماریا تقاضای ازدواج میکند و با مخالفت وی روبهرو میشود، چرا که دختر تصمیم گرفته به سرزمین مادری سفر کند. در این سفر او تنها موفق به دیدار دو مستخدم خانهی پدربزرگ میشود که تنها بازماندگان این فامیل هستند. در منزل آنها با پسر یکی از بستگانشان با نام "سالار" آشنا میشود که مردی مذهبی و بسیار مومن است. ماریا پس از مراجعت به لندن و اسلام آوردن، ویلیام با وی ازدواج میکند و گویی که تاریخ دوباره در حال تکرار باشد پس از به دنیا آمدن دخترشان، ویلیام در سفری کاری جان میسپارد. ماریا همراه فرزندش راهی ایران میشود و پس از مدتی و با اصرار اطرافیان به ازدواج با سالار رضایت میدهد.