داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
از شانس بد ما هم همه همکارهای پدربزرگم پسر دارند، آن هم پسرهایی که بزرگشدهاند و باید ازدواج کنند. جرج یکی از آنهاست و سونا را برای ازدواج انتخاب کرده است. آخر بگویم آدم عاقل، این همه دختر روی دست پدر و مادرهایشان ماندهاند. آنوقت تو عمه من را برای ازدواج انتخاب کردی؟ اصلاً فکر کردی اگر سونا برود من چقدر تنها میشوم؟ البته او نمیداند که من و عمهام چقدر به هم نزدیک هستیم.