داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«سروش سپهری» مهندس و نوة حشمتخان بزرگ بود. «فرهادخان»، پدر سروش، مردی عیاش بود که پولهای پدرش را بر باد داده بود و بعد از مرگ او نیز سروش و مادرش خانة بزرگ ویلایی را در تهران فروختند و به خانة کوچکتری نقلمکان کردند تا بدهیهای او را بابت قمار بپردازند. سروش در شرکت «وتهام» که یک شرکت بازرگانی بود استخدام شد و چندی بعد با دختری به نام «نسترن» ازدواج کرد. بعد از ازدواج، آنها متوجه شدند که نسترن نازاست، از طرفی عدم علاقة موجود بین دوطرف، باعث شد که سروش با دختری به نام «شیوا» ازدواج کند. در این میان فردی به نام «قاسم پورسنگی» به اسم جعلی «آریا» وارد زندگی سروش شد. او بازماندة خانوادة پورسنگی بود، خانوادهای که به خاطر ظلم حشمتخان به فلاکت رسیده بودند. قاسم برای انتقام از خانوادة سپهری، با همدستی نسترن که زخمخوردة خیانت سروش بوده، نقشة به هلاکت او را کشید.